تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید....
دلتنگتم........

 ' به نام نامی تنها هنرمند که هست نام زیبایش خداوند.'

 

اینبار هم مینویسم.برای تووبه یاد تو

انگار که این روزها  برگشتم به دوران بچه گی،دوست دارم فقط گریه کنم،

ولی کجاست شونه هایی که بشه تا ابد روشون تکیه کرد و اشک ریخت؟جای شونه هاتو خیلی خالی میبینیم ،خیلی.

شاید منو لایق ندونی،ولی بدون که جزمن هیچ زمانی و هیچ کسی

نمیتونه تورو اونقدر که لایقش هستی دوست داشته باشه............. 

نمیدونم اومدی اینجا یا نه،ولی از این دلم میسوزه که شاید اومده باشی اینجا و بدون ترحم گذشته باشی..مگه نمیبینی که دارم  میمیرم برات..مقصر من هستم که نمیتونم باهات حرف بزنم..خوب بخون،بخون تموم نوشته هایی که روزها و شبها برای تو نوشتم،مگه نوشته نمیتونه حرف دل آدم باشه؟

مگه حتماً باید بهت بگم تا بدونی که چقد دلتنگت هستم؟

گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم ام تو در کنارم بودی و با نفسهایت یخ روزهایم باز می شد.
گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم،اما تو چون یک ترانه ی زیبا بر لبم زندگی می کردی.
من در کنار تو بودم بدون اینکه شور و نوایی داشته باشم.بی آنکه بدانم تو از خورشید کروتری.بی آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهایی که تا به حال از بر کرده ام،شنیدنی تری.
من در کنار تو بودم اما دریغا نمی دانستم کجا هستم.حکایت من حکایت دره ای است که عمری در کنار کوهستان زندگی می کند و با قله بیگانه است.
نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم .هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی
 
تا دروئازه های قیامت ببرد.
من انگار منتظر بودم کسی بیاید که قلبش زادگاه همه ی گلها باشد.
وقتی به من نگاه کردی،چشمهایم را بستم،وقتی در جاده های خاطره غزل می خواندی،ایستادم و خاموش ماندم .مهربانانه آمدی ،سنگدلانه رفتم.از شکفتن گفتی ،از خزان سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت.حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابر های مهاجر رفتند.
اکنون می خواهم دنیا پنجره ای بشود و من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.
اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم،آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو کنم

ای عزیزترینم  

 

تو می روی زمن، من زدیگران غربیه می شوم
در این سرای انتظار پر از گلایه می شوم
تو می روی به سرنوشت من انتظار می شوم
زناله های نبودنت منم که دیوانه می شوم
تو می روی و دل من می شود ز دیگران جدا
ز لحظه های نبودنت کار دل شده خداخدا
تو می روی من خیره می شوم به انتظار
ز غم دوریت دل را پراز ترانه می کنم
تو می روی من پراز بهانه می شوم
زنگاهای دیگران پر از کنایه می شوم
تو می روی به زندگی من ز دنیا غریبه می شوم
تو می روی و می روی...
من زنبودنت پر از شعله های غم می شوم
در این دنیا بی حصار پر از انتظار می شوم
تو می روی من بی تو خزان می شوم
ز غم نبودنت من برگی بی پناه در دست خزان می شوم
تو می روی و می روی...
 

من می دانم
می دانم روزی از کوچه دل تنگی هایم گذر خواهی کرد
من آن روز کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد
تا بوی خوش آمدن یار همه را با خیر کند
و به انتظار دیرینه من پایان دهد
و من تو را
عشقت را
حتی دوست نداشتن هایت را
در سینه ام
در خیالم
در روحم

حبس خواهم کرد .


 
لحظه مرگ
وقتی لحظه مرگم فرا خواهد رسید
وقتی که دگر دست از دنیا خواهم کشید
وقتی که دگر روی ماهت را نخواهم دید
وقتی که دگر دیده از جهان خواهم بست
تو مرا غسل و کفن کن
تو مرا آرام در خاک کن
تو برایم بی صدا اشک ریز
هنگام آمدن بر روی مزارم بیاور برایم شاخه گل عشق را
هنگام رفتن ببوس بالین خاک را.
 
روز و شب را دور از نگاه دیگران بهم پیوند می زنم
لحظه ها را باثانیه ها جمع می کنم
انتظار تو را با امید کنار یکدیگر قرار می هم
خیانت را از عشق کم می کنم
نگاهم را از نگاه دیگران می دوزدم
که نگویند چشمانش هنوز انتظار می کشد
اشک هایم را با بغض گلویم حبس می کنم
درخت انتظارم دیگر خشک می شود
اما من هنوز او را به چشم نهال پر شکوفه می بینم
کوچه دلتنگ هایم هر روز سوت و کور می شود
ما در دل من غوغای عشق تو برپاست
ومن هر لحظه تابلوی از نگاه تو در سینه ام به تصویر می کشم
نامه های که با قلم تقدیر نوشته شده است را هر می خوانم
ولی من هنوز به آمدن تو،دور از نگاه دیگران انتظار می کشم
آیئنه شکسته قلبم را هر روز با امید آمدن تو جلا می دهم


و در آخر به امید آمدن تو زنده ام ای مهربانتر از بارانم

 

نمی تونم بگذرم از گناهت
وقتش دوری کنم از نگاهت
باید برم ،برم یه جای د یگه
این و چشای خیس آئینه میگه
کی فکرشو می کرد توبی وفا بشی
تو هم مثل تموم آدما بشی
کی فکرشو می کرد یه روز عزیزم
واسه جدایی ازتو اشک بریزم
کاش میدونستم عشق تودو روزه
دلم واسه خودم داره میسوزه
منی که باتو همه جوره ساختم
عاشقی روبااسم تو شناختم
منی که دل پیشت گروگذاشتم
بیشترازاین ازت توقع داشتم
عشق ما فقط برای این بود
که یه غریبه باتو هم نشین بود
حالا دیگه تویی واون غریبه
اونم می فهمه عشق توفر یبه


 

وقتی من پر از گلایم من
وقتی من پراز تمنام
تویی اون آهوی وحشی
میری از کنار صحرام
همون جایی که زمانی
بوده گلخونه ی چشمات
حالا می زنی کنایه
به منه تنهای تنهات
چی شد اون گلخونه ی من
کجایی بلبل عشقم
من که تنهام من که بی کس
منکه مونده از زمونم
می گذری از روی قلبم
نمی گی چی شد کسی که
یه زمانی بوده عشقم
یه زمانی عاشقم بود
نمی گی چی شد دلی که
تپیده عمری برایم
نمی گی که سرور عشق
عشقشو باخته به پایم
آخه من چطور تونستم
بذارم بری تو از من
مثل رویای گل سرخ
که میخنده توی خوابم
یه دفعه یه دیو سرسخت
اونو میبره ز خوابم
اما بوی نفس اون
مونده با من..منه تنها
منی که اونو شناختم
نفسم به عشق اون بود
حالا مونده یه صدایی
یه صدای گنگ و آروم
که می گه کنار گوشم
چی شداون عشق؟لیلی و مجنون
من یه خوارم..من یه کابوس
تو یه رویا...گل سرخی
نگذر از کنارم آروم
که دلم پر از نگاهه
اون نگاه آخری که
بوده عمری سرپناهم
بوده دلگرمی از عشقی
که من از تو می شناسم
این همه نوشتم اما
تو برو فدای چشمات
که دلم با توئه اما
می بازم به سرنوشتم
برو ای الهه ی من
برو ای دلیل بودن
برو اما راز عشقم
نگو هیچ وقت به کسایی
که ندیدن رنگ عشق و
رنگ پاکی و محبت
یه دفعه یه خیال از تو
یه نگاه پر رازت
اومد و جلوی چشمام
پرسید از چشای خیسم
چه گناهی؟چه خطایی
که منو از تو جدا کرد؟
برو ای الهه ی من
برو ای گرمی پشتم
که بدون تو میمیرم
ولی اینه سرنوشتم
برو اما نبر از یادو خیالت
....که یکی هست
که همیشه
هست نگرانت.

 

صداي پاي که مي آيد....؟ به کوچه ام که گذر دارد..؟
بگوکه پنجره بگشايم اگرزعشق خبر دارد..؟

دلم گرفته ز تنهايي ...بود که پنجره بگشايم
اگر گذر گه خواموشم هنوز ...راهگذار دارد

کسي که مي گذرداز اينجا....به دست...شاخه گلي دارد!
ز کوچه اين شده معلومم که....رنگ و بوي دگر دارد

کسي که مي گذرد اينجا ... به دست مشعله اي دارد...
بگو که پرده ي ظلمت را... ز روي غمکده بردارد...

چه تلخکام و چه محرومم..! بگو که دريغ نفرمايد
کسي که ميگذرد اينجا... گلاب و نقل و شکر دارد

فشرده بر جگرم بنگر... سکوت سربي شبها را...!
طنين نقره اي کامش...نشانه ها ز سحر دارد..!

صداي پاي که مي آيد..؟صلاي عشق بزن اي دل...!
کسي که مي گذرد از اينجا..سوي دريچه ي من نظر دارد......

 

گل محمدی
این غنچه گل محمدی پردرد است
گلبرگ دلش ز غصه ها پر گرد است
برعکس تمام غنچه ها، این گل
گَه نیلی و گَه کبود و گاهی زرد است
******************
درد جدایی
دلم از همرهان وامانده ای عشق
و از این کاروان جا مانده ای عشق
چه سازم چاره ی درد جدایی
دلم بسیار تنها مانده ای عشق
*****************
خون دل
گذر کردم زکوی و برزن عشق
دلم شد مست بوی دامن عشق
از این بی احتیاطی ها خدایا
نیفتد خون دل بر گردن عشق

مرا دردي است اندر دل كه درمانش نمي دانم
جوابي هم نمي آيد ز هر در هر كه را خوانم

هواي ديده طوفاني، دلم درياي محنتها
گهي مي بارد اين ابر و گهي مي غرد اين دريا

دلم چون مرغ در بندي كه از بند و قفس رسته
پناهش ده كه بر بامت پناه آورده بنشسته

يكي مي نالد از غربت ، دگر مي گويد از هجران
كدامين دردو من گويم كه هم اين دارم و هم آن

بسان آهويي وحشي بدام تو گرفتارم

و ليكن اندرين صحرا به عشقت تا ابد مانم

وقتی که یادی از تو             بر چشم من نظر کرد
خو کرده ی قفس را             بد بخت و دربدر کرد
من آنکه بوده عمری                مانده ز کاروان ها
دستان بی پناهم ....                  امید یک نفر کرد
گفتم خدای شب ها                شاید به من نظر کرد
افسوس که گریه هایم               تکرار بی ثمر کرد
گفتم گناه من بود                    دل با گناه سر کرد
گفتند مرا که خاموش             آنچه که شد قدر کرد
گفتم خداست شاهد                     بر مردمان عالم
بشنید صدای من را               بر درد من نظر کرد
داد آنچه دل طلب کرد             یار از دلم سفر کرد
از آن زمان که او رفت            دلم قصدی دگر کرد
تا آن زمان که آید                 از جان من حذر کرد

  

مث آینه شکستم ، تو ندیدی
صدای شکستنم رو نشنیدی
یادته بهت می گفتم نمی مونی
دیدی آخرش به حرف من رسیدی

 پیچکای باغچه مون خشک شدو پژمرد
خاطرات ما رو توی قصه ها برد
دلی که حتی به حرفای تو خوش بود
دیدی آخرش چه جور تو دست تو مُرد

منو دادی به بهانه ، به یه حرف عاشقانه
چه فروختی من و آسون ، زیر قیمت هیچ و ارزون
آروم آروم بازی بازی ، زندگیم دادی به بازی
ما که باختیم و تموم شد ، الهی خودت نبازی

تو نبودی ، تو ندیدی ، بغض و هق هق نشنیدی
واسه بودن تو موندم ، تو چه بیخیال پریدی
رفتی و زدی شکستی ، گلدون اقاقیا رو
چه کنم با باغ بی گل ، باغ سرد بی بهارو....

 

در زندگي شكستي وجود ندارد. همه اش بستگي به اين دارد كه امور را چگونه ببيني. اگر خواسته هاي فراوان داشته باشي __ بخواهي خيلي بالا بروي و نتواني ___ آنوقت شكست و ناكامي وجود دارد. ولي اگر هيچ خواسته اي نداشته باشي و همانطوري كه هستي كاملاً شاد باشي' زندگي يك پيروزي لحظه به لحظه است.

نوشته شده توسط Ehsan در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 8:35 | لینک ثابت |

دلتنگتم........

U به نام  خالق اشک تسکین دهنده قلبها U

 

امروزعزيزم بيا به خاطره من يک نقاشي بکش برو سه پايه محبت رو بيار بوم دلت رو روش بزار با قلم موعشق اسمم رو بوم عاشقانه بنويس عشق من تو بايد جاودانه باشه ولي هر موقعه ازمن خسته شدي بالاي بومه دلت يک ابر بکش تا قطره قطره بارون اسمم رو پاک کنه بعد زير بوم بنويس هميشه باراني باز زيرباران نامهربانيها تنها شد..

کاش بفهمی که با اینکه خیلی میخوامت.چرا نمیتونم بهت بگم...

کاش میفهمیدی که خیابون هم دیگه صداش در اومد بس که راه رفتم تا شاید تو یه مسیر ببینمت.

 

به نام او به ياد تو

زندگي من همچون سرآبيست که پاياني ندارد همچو آهيست که ازدل پر سوز يک عاشق برمي خيزد دنيايي واهي و پوچ شده که ياري داشته باشم اينجا جاي براي من نيست وقتي تو نيستي هيچ چيز نيست  تونیستی دلم تنها ست با اين همه غصه دلم تنهايي تنهاست زندگي که تو دست محرمي بر دل شكسته من نباشد نمي خواهم بايد برم من بدون تو هيچ چيز نيستم

تقدیم به تو ای عزیز تر از دنیایم

 

کاش آسمان می دانست درد من چیست
کاش می دانست نیاز من چیست 
کاش می دانست به یک قطره باران نیز قانعم
کاش آسمان می دانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست
دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است
عاشقم ولی یک عاشق تنها
یک عاشق بی کس عاشقی که معشوقش در کنارش نیست
کاش دریا می دانست کویر چیست
راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها
دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد
اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس
کاش باران می دانست معنی انتظار چیست
منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران
را می کشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است
و ای کاش آسمان می دانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست!!کاش میدانست!!!

خجسته باد نام خداوند ، نیکوترین آفریدگاران
که تو
را آفرید
از تو
در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگی ات را، چشم کوچک من بسنده نیست
مور چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام
تو
، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت
و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو
را در چشم نمی تواند داشت.

نمي دانم چند شب و چند روز است كه من بي خبرم .... چند صبح گذشت و چند خورشيد به افق پيوست كه من در انديشه هاي خويش سر در گريبان تنهايي ميان لبخند و تكرار غوطه ورم .... چند شكوه جا مانده ؟ .... يادم نيست ! دلم براي تك تك نگاههاي سبز تنگ مي شود .... من ،‌شيفته تازگي و هراسان از غار تنهايي ،‌ دست به سوي كليد نگاهي دراز كرده ام كه رمز تمام قفلها را داشته باشد ... راستي خيال است اين يا وهم ؟ اميد است يا سراب ؟ نمي دانم ... هنوز پس از عبور از تمام جاده هاي نفرت و فريب ،‌ زشت و زيبا ،‌دروغ و حقيقت همچنان تازه تر از نسيم بهاريست دلم ... و به خود مي بالم كه شيفته زاده است مرا خالق جهان آفرين ! هر كه تن اين درخت استوار را به ناخن دل سنگي خراشيد ... سايه بانش را دريغ نكرد زيرا كه درخت سرو آزاده است و سرافراز و سايه تنها شعريست كه از بر كرده است .........

 

اگه چشمات نبودن، دنیا این رنگی نبود
رو لب پرنده ها،دیگه آهنگی نبود
اگه چشمات نبودن،آسمون آبی نبود
ُگلای یاس ِ سفید، توی ِ هیچ خوابی نبود
اگه چشمات نبودن، شب ِ مهتابی نبود
پشت ِِ اَبرای ِ دلم دیگه آفتابی نبود
اگه چشمات نبودن، کی واسم گریه می کرد
دل ِ من وقتی شکست، به کجا تکیه می کرد
اگه چشمات نبودن،کی با من سفر می کرد
واسه جشن ِ ماهیا کی ماهُ خبر می کرد
اگه چشمات نبودن، کی ُگلا رو آب می داد
واسه گنجشک دلم کی یه جای ِ خواب می داد
حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم
جُرأت پر کشیدن از توی ِ قفس دارم
دیگه چشماتُ نگیر،که من آزُرِده ِبشم
ِمث ِ ُگل تو فصل یخ،زردُ پژمرده بشم
تا که چشماتُ دارم شعرای تازه میگم
همش از پنجره ای،که به روم بازه می گم

کاش در صفحه ی شطرنج دلت شاه عشق بودم

و با کیش رخت مات می شدم
 
زندگی بازی شطرنجی نیست که در آن با کیش کسی مات شوی

زندگی تک تک این ثانیه هاست

                                       که در آن نقش تو پیداست

وقتی دلم تنگه برات
وقتی دلم می کنه صدات
می شنوی صدای نالمو؟
که می رسونه باد برات؟
....من یه عمر عاشقتم
عاشق خودت عاشق چشات
نگو چشات نا مردی کرد
عشقمو دید رحم نکرد
آخه نگاه منم عاشقته
میزنه قلبم با یه نگات
زمونه بود نا مردی کرد
عشقمو دید حسودی کرد
دلم موندو صبوری کرد
نشست به پات عاشقی کرد
اما نگام نگاهتو هوایی کرد
بی خیالی دلم دل تورو
خودت بگو کجایی کرد؟
تو راست می گی سر به هوام
از یه سرای دیگه و
شایدم از ناکجام....
تو راست می گی ...
بال وپر شکستمو مرهمی نیست
آخر قصه ی دلم
رسیدن و با همی نیست
تو راست می گی که دنیا
مال منو مال تو نیست
مال دلای عاشق و
مال چشای ساده نیست

 

گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....سوختن حرف کمی نیست انانکه ساختند سوختند !!
 
 
 
خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..
بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ...
با تمام وجود خواستمش ...
غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...
بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...
بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...
شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...
شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند ....
و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .
شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...
سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..
براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...
ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....
هنوزهم اميدوارم ...
او مي رود تا با ديگري برود
و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....
چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟
 
داره ازدستای تو خون می  چکه
انگاری قلب من که ذره ذره می تکه
این وصیت یه مردعاشق
تیرخلاصتُ بزن
عاشق کشیت مبارک
بمونم یانمونم
ازته چشمات میخونم
یه عاشق زیادیم
تودستای توزندونم
بمیرم یا نمیرم
من به چه عشقی زنجیرم
این دل تیکه پاره رو
ازکی باید پس بگیرم
تو عشق تازه تر میخوای
تو عشق بی خطر میخوای
فرقی برات نمیکنه
یه سایه پشت سر میخوای
دستمُ  ول کن نارفیق
ازتوبدم میاد ولی
خاطره هامو دوست دارم
تو همون عشق اولی
بانهایت تا سف باید اعلام بکنم
صبح خروس خون که بشه
این دلُ اعدام می کنم
 میخوام که باورت بشه
این رازعاشقونه نیست
به هرکی میخواستی بگو
طرف دیگه دیونه نیست

 

 
شيشه دل
آنشب در آن کوچه بمبست
که سنگ نگاهامان
شيشه دلهامان را شکست
هرگز نمی دانستم
که در کنج دلت کبوتر قلب مرا خواهد کشت؟
 
ياد تو
وقتی به تو فکر می کنم
گلبولهای سرخ رگهايمجوانه می زنند
افسوس که چه زود می خشکند
چرا که به ياد می آورم تفاوتهايمان را
 
آسمان تاريک است
ماه هم می تابد
حوض مان يخ کرده
گويی او در خواب است
من و تنهايی خويش
هر دو مان هم درديم
شبها تا به سحر
نامه ها سر کرديم
من ز دست غمها
او ز دستم تنها
کاش هنگام سحر رهرويی می آمد
کاش تنهايی من لحظه ای تنها بود
تا برايم خورشيد لحظه ای پيدا بود
 
هر روز به یک منظر خونین به در آیی
هر دم متجلی تو به یک جلوه جانسوز
از سوز غمت مرغ دلم هر شب و هر روز
با نغمه تو تازه کند نوحه سرایی
ای طلعت افسرده و ای صورت مجروح
آماج سیوف ستم،آه ای وطن زار
هر سو نگرم خیمه زده لشکر اندوه
محصور عدو مانده توچون نقطه پرگار
محصور عدو با خود اگر راست بگویم
ای شیر زبون کرده ترا روبه ترسو
شمشیر جفا آخته روی تو ز هر سو
تا چند بخوابی ؟بگشا چشم خود از هم
 

 

باز هم اووو
 
 
شهر شب شاهدش تنها خداست
هر که بارش بر زمین افتاده است
یا که غصه یاد او آزرده است
مرهم و درمان دردش یاد او...
یاد خداست
چون که او مهربا ن و صاحب و
تنها خداست
من دلم را برده بود تلخی و سرمای شب
حال دلم آسوده است
که صاحب کابوس و رویاها خداست
شاهد خوبی خداست
او که نور است و حضور است و بزرگ است
او خداست
او که دور است وقت معصیت ها
یا که حاضر وقت خوبیها
یا که ناظر بر شام تار غصه ها
او خداست
او که عشق را معنی می کند
او خداست
من دلم را برده بود صاحب یک عشق ناب
حامیم یاورم تنها کسم تنها خداست
تا رود از یاد من
صاحب یک عشق ناب
تنها خداست
شانه های خسته ام....
بارهای زندگی....
یار من یاور من تنها خداست.
 
روز مادر مبارک
 
 

به حق خداوند بهشت برين را زير پاي مادران قرار داد.

 
نوشته شده توسط Ehsan در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 8:13 | لینک ثابت |

تقدیم به تنها .......

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

 

شروع شادی و پایان انتظار تویی

 

بهار ها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت ،

 

چه بود غیرِ خزانها اگر بهار تویی

 

دلم ز هرچه به از غیر از تو بود خالی ماند

 

در این سرا تو بمان ، ای که ماندگار تویی

 

جهانیان همه گر تشنگان خون منند

 

چه باک زان همه دشمن ؟ که دوستدار تویی

 

دلم صراحی لبریز آرزو مندی ست –

 

مرا هزار امید است و هر هزار تویی...

 هوا را از من بگیر.... نگاهت را و لبخندت را هرگز

 

نوشته شده توسط Ehsan در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 ساعت 2:58 | لینک ثابت |

تقدیم به تنها .......

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

 

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

 

اکسیر من ! نه اینکه مرا شعر تازه نیست

 

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

 

سرشارم از حقیقت ولی این کفاف نیست

 

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

 

تا این غزل شبیه غزلهای من شود

 

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

 

گاهی ترا کنار خود احساس میکنم

 

اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است

 

نوشته شده توسط Ehsan در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 ساعت 2:57 | لینک ثابت |

تقدیم به تنها .......
نوشته شده توسط Ehsan در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 ساعت 2:55 | لینک ثابت |

قلبم را برایت هدیه ......
 
 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد

ادامه مطلب
نوشته شده توسط Ehsan در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت 12:7 | لینک ثابت |

قلبم را برایت هدیه ......
 بی هوای دوســــــــــــت ، ای جان دلم ، جانی ندارم
دردمندم ، عاشقــــــــــــــم ، بی دوست درمانی ندارم

آتشی از عشــــــــــــــق درجانم فکندی خوش فکنـدی
من که جز عشـــــــــــــــــق تو آغازی وپایانی نــــدارم

عشــــــــــــــــــق آوردم در این میخانه با مشتی قلندر
پرگشایم سوی سامانی که سامانی نــــــــــــــــــدارم

عالم عشـــــــــــــق است هرجا بنگری از پســت وبالا
سایه عشقـــــــــــــــــم که خود پیـــــدا وپنهانی ندارم

هرچه گویدعشـــــق گوید،هرچه سازدعشــــــق سازد
من چه گویم ، من چه سازم ، من که فرمانـــــی ندارم

غمزه کردی ، هرچه غیر ازعشـــــــــــق رابنیان فکندی
غمزه کن برمن که غیر از عشــــــــــــــق بنیانی ندارم

سر نهم در درکوی عشـــقت ، جان دهم درراه عشقت
من چه می گویم که جز عشـــــــقت سروجانی ندارم

عاشقم ، جز عشــــــــق تو در دست من چیزی نباشد
عاشقم ، جز عشــــــــــق تو ، بر عشق برهانی ندارم

 

نوشته شده توسط Ehsan در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت 11:58 | لینک ثابت |

قلبم را برایت هدیه ......
تقدیم به زیباترین آرزوی من ،شیرین ترین رویای صادقه من ، آنکه اولین وآخرین آرزویم است ،او که عشق من ،معشوق من ،بعد از اله ،معبود من است.

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط Ehsan در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت 11:53 | لینک ثابت |

قلبم را برایت هدیه ......

من به خال لبت اي دوست گرفتارشدم
چشم بيمار تورا ديدم وبيمارشـــــــــدم
فارغ از خود شدم وکوس انالحق بزدم
همچومنصور خريدار سر دار شـــــدم
غم دلدارفکنده است به جانم شــــرري
که بجان آمدم وشهره بازار شـــــــــدم
در ميخانه گشاييد برويم وشــب وروز
که من از مسجد وازمدرسه بيزار شدم
جامه زهد وريا کندم وبرتن کـــــــردم
خرقه پير خراباتي وهشيار شـــــــــدم
وا عظ شهر که از پنــد خود آزارم داد
ازدم رِند مي آلوده مدد کار شــــــــــدم
بگذاريد که از بتکده يادي بکنــــــــــم
من که با دست بُتِ ميکده بيدار شـــدم
نوشته شده توسط Ehsan در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت 11:52 | لینک ثابت |

قلبم را برایت هدیه ......
از غم دوســــــت در اين ميكده فرياد كشم
دادرس نيست كه در هجر رخش داد كشم
داد و بيداد كه در محفــل ما، رندى نيست
كه برش شكوه برم، داد ز بيداد كشــــــــم
شاديم داد ،غمم داد و جفا داد و وفــــــــــا
با صفا منّت آن را كه به من داد كشـــــــم
عاشقم ،عاشق روى تو نه چيز دگــــــرى
بار هجران و وصالت‏به دل شاد كشــــــم
درغمت ای گل وحشی من ای خسرومــن
جورمجنون ببرم، تیشۀ فرهادکشـــــــــــم
مُردم از زندگى بى تو كه با من هستــــى
طرفه سرى است كه بايد بَرِ اُستاد كشـــم
سالها مى‏گذرد حادثه‏ها مى آيــــــــــــــــد
انتظار فرج از نيمه خرداد كشـــــــــــــم

نوشته شده توسط Ehsan در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت 11:19 | لینک ثابت |